از خودم بدم اومد. از نوشته هام. از اینکه همش داشتم غر می زدم. از اینکه از همه چی ناراضی بودم.
خواستم دوباره شروع کنم. دیگه بد نگم. خوبی ها رو ببینم. نیمه پر لیوان رو ببینم. واسه همین رفتم تو کما!
دلم برای پیشی تنگ شده. یادم نمی یاد خاطراتم کجا بود ولی واقعا حوصله تعریفشونو ندارم. جریان سیگار رو بابا پیشی حل کرد و تا حالا خبری از سیگار نیست.
من پیشی رو خیلی دوس دارم و اونم خیلی منو دوس داره. زندگیمون خیلی قشنگ داره جلو می ره و من خیلی راضیم.
انقدر خوب و زیباست که همش نگرانم تموم بشه و ادامه پیدا نکنه. همش نگران یک سال اولشم. همه می گن یکسال اول همه چیز خوبه و همه چیز قشنگه بعدشه که واسه هم یکنواخت می شین.
من نمی خوام بذارم. من تن به یکنواختی نمی دم. حداقل حالا حالا ها تن نمی دم.
دیروز خونه مامان پیشی بودیم. من کلی خودمو واسش لوس کردم. کلی سرمو گذاشتم رو شونه اشو بغلش کردم.مهمون داشتن و از ما جلوی مهمونا تعریف کرد. پشت سرمونم از من تعریف کرده. من خیلی خوشحالم که تونستم عروس خوبی باشم.
خوشحالم که بالاخره رو غلتک افتادیم و زندگیمون قشنگ پیش می ره.
احساس نیازی که به پیشی داشتم خیلی بیشتر شده و هنوزم بارها شده که از نگاه کردن بهش لذت می برم. مث قبلا. که یواشکی نگاهش می کردم و از نگاه کردن بهش لذت می بردم. هنوزم راه رفتنش نشستنش خوابیدنش حرف زدن و خیلی کاراش برام جذابه. چون به نظرم باکلاسه.
دیروز که خونه اشون بودیم با دو تا از پسرای فامیلشون مث مجردیاش رفتن تو اتاق و خلوت کردن نشستن به بازی و بگو بخند. عین یه پسر بچه ۱۱ ساله. منم بهش از دور لبخند می زدم و از اینکه خوشه خوشحال بودم. با اینکه من بین جمع بزرگترها حسابی تنها افتاده بودم ولی اصلا ناراحت نبودم چون نمی خواستم شوهرمو مقید کنم دوس دارم احساس راحتی بکنه از کنار من بودن نه احساس یه زندان.
می دونید بچه ها من از زندگیم راضیم و اینو واسه خودم جزو موفقیت هام حساب می کنم. مثل لیسانسم. اینکه با پیشی ازدواج کردم با کسی که دوسش داشتم. عاشقش بودمو عاشقش هستم و اونم عاشق کردم. اونم از زندگیش راضیه و من رضایت رو از چشماشو از حرفاش می فهمم. من خوشحالم از اینکه رابطه امو با خانواده اش بالاخره تنظیم کردم.
من خوشحالم از اینکه زندگیمونو جمع و جور کردیم و هر جوری که بود روی پای خودمون وایسادیم. دیروز مامان پیشی می گفت ما هیچ وقت صدای بلند اینا رو نشنیدیم. هیچ وقت از دعواشون با خبر نشدیم. اگرم مشکلی دارن بین خودشون حل می کنن. راستش تو دلم گفتم آخه واقعا ما دعوای جدی نکردیم. (البته جریان سیگار مستثناس). جریان دختر همسایه پیشی اینا بود که به نامزد مزخرش گیر داده و اصلا نمی خواد بپذیره پسره به دردش نمی خوره. من تو دلم گفتم منم مثل آزاده برای ازدواج با پیشی خیلی استقامت و گاهی لجبازی کردم ولی پیشی پسری بود که لیاقتشو داشت و من همه جوانبو مد نظر گرفته بودم.
من می دونستم پیشی حرف گوش کنه. و می دونستم من خوب بلدم آدما رو متقاعد کنم. من می دونستم که خانواده پیشی دنبال شر نیستن. پس اگه یه وقت کار ما بیخ پیدا کنه پدرش هرگز نمی ذاره کار ما به جدایی بکشه. من می دونستم که چون پیشی یه دونس از نظر مادی من تحت تنگنای شدید و جدی قرار نمی گیریم.
درسته الان از نظر مادی تقریبا تحت فشاریم ولی این به خاطره اینه که من دلم نمی خواد از پدر و مادرش کمک بگیریم وگرنه اونا پشت ما هستن!
فقط یه دلخوری دارم که اونم بیجاس. اینکه ۹ میلیون پول دارم که می خواستم باهاش ماشین بخرم اما باباهه گفت ۴ میلیونو بده. منم ۱ تومنشو دادم بقیه اشم بهش می دم. در نتیجه ماشین خریدن هم مالیده شد!!!!
خدایا همیشه زندگیمونو همینقدر شیرین نگهدار!